ميرزا على خان نائينى ( صفاء السلطنة )

68

گزارش كوير ( سفرنامه صفاء السلطنه نايينى " تحفة الفقراء " ) ( فارسى )

شيراز به تاخت و تاز و قتل و اسر پرداخته . چون خبر فوت برادرش از تبريز بدانجا رسيد عنان عزيمت از تسخير فارس منصرف و به جانب يزد منعطف گردانيده . نوبت ديگر به اصفهان آمده ، آن ولايت را محاصره و مصادره نموده ، مال بسيار به عنوانات مختلفه مأخوذ و به جانب تبريز عنان ريز گرديد . و در صفحات آذربايجان فتوحات بسيار نموده ، مكنت بىاندازه به دست آورد و همه ساله تغيير امرا داده . آنچه توانست از ايشان مسترد و مدّخر داشت . و بالاخره اكابر و علماى تبريز از ظلم و تعدى او به جان آمده ، هريك به جايى روان شدند . از جمله قاضى محى الدين بردعى به سراب رفته در خدمت جانى بيك خان ، ذكر ظلم و طغيان اشرف را به زبانى بيان نمود كه خان و ساير حضار را به گريه درآورد . و عزيمت قلع مادهء فساد و قمع بيخ ظلم و عناد اشرف به خاطر خان افتاده ، به جانب تبريز لشگر كشيد . اشرف بعد از ايقان به صحت اين خبر امير على قلندر را كه با جمعى از امرا به استخلاص ساوه فرستاده بود ، احضار نموده ، خواتين و بنات و خزائن خود را كه به قلعه النجق فرستاده بود ، باز آورده ، به همراهى او با چهار صد قطار شتر و هزار قطار استرسيم و زر و جواهر و اجناس نفيسه روانهء اوجان نمود . و چون خبر رسيد كه موكب جانى بيك خان نزديك رسيده وحشتى بر ضمير اشرف مستولى گرديده ، خواجه لؤلؤ و خواجه شكر اللّه خازن را گفت كه خواتين و خزائن را به كريوهء مرند برند و بر سر چشمهء خواجه رشيد توقف نمايند كه او خود به جانب اوجان رود . اگر خبر فتح رسيد ، به جانب تبريز والّا به سمت خوى روانه شوند ، و چون اشرف به او جان رسيد ، در كنار رود هران تگرگى سخت بر او و لشگريانش بباريد ، و به حالتى ناخوش به او جان رسيدند . و مقارن اينحال سپاه جانى بيك خان نيز در رسيده و بىمحابا چون پيك اجل بر سر آنها تاخته اشرفيان را منهزم ساختند . ملك اشرف همچنان بر سر پشتهء سعيدآباد بود كه از انهزام امراى خود خبر يافته بىتوانى به جانب تبريز و طرف مرند شد . و چون به آغروق خود رسيد ، دو غلام گرچى بيش با وى نمانده بود . مردم مرند چون حال او بدين منوال ديدند ، دست به غارت گشوده ، آن خزائن موفوره به تاراج بردن گرفتند . خواتين نيز متفرق گشته ، هريك به طرفى رفتند . اشرف به نحوى خود را به خوى رسانيد . شيخ محمد حاكم خوى او را پذيرفته ، به وثاق خويش آورد و به حكم جانى بيك خان باز به تبريزش فرستاد در اين نوبت به جاى سيم و زر از بوم و بر خاك و خاكستر بر گونه و سر او مىريختند و دشنام مىگفتند .